

´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´...´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶
´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
زمان..
همون مفهومی که دنیای من توش گم شده
دنیای من , دنیای کوچیک من
دنیایی که از وجود تو رنگ می گیره
می خوام جلوی حرکت ابر ها رو بگیرم
جلوی همه چیز می ابستم
جلوی هر چی که بخواد لحظه های با تو بودن رو ازمن بگیره ،
محکم می ایستم
این خواسته رو از من نگیر
خواسته حقیر و کودکانه ام را ،
تو زیباترین عروسک دنیای کودکی ام هستی
همیشه زیباترینم بمون .










؟
خيلي وقته، کجا ؟
نمي دونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...
دوست دارم ديوونه
صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد
. در نگاهش چیزی موج میزد
، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد،
انگاری با چشمهاش آرزو میکرد
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت،
و بعد رفت داخل فروشگاه.
چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.
چشمانش برق میزد
وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.
پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
یکی از این کره ها هزار تا کشور داشت،
یکی از این کشورها هزار تا شهر داشت،
یکی از این شهرها هزارتا باغ داشت،
روی یکی از این هزار تا سیب-که اتفا قا از همه خوشرنگ تر و شیرین تر به نظر می رسید-هزار تا کرم زندگی می کردند.....
.اگه یکی از این کرم ها هوس می کرد از این وره سیب بره اون وره سیب باید از روی بقیه ی کرم ها رد می شد...
هیچ کدوم از کرم های اون سیبه لبخند از روی لبشون محو نمی شد
و در واقع سعی می کردند پشت ماسک خنده،خودشون رو قایم کنند که نهصد و نود و نه کرم دیگه سر در نیارن توی وجودشون چه خبره؟؟؟




ا


امیدوارم که خوشتون بیاد دله دیگه نمیشه کاریش کرد 
