تبليغاتX
اگه تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

به حق چیزای ندیده شما یه چیزی بگین ............

نوشته شده توسط کوهیار در 10:30 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

شمع......

 

 

در زمانی که وفا قصه برف است به تابستان
و صداقت گل نایابی است
به چه کسی باید گفت :
"با تو خوشبخت ترین انسانم"؟

 

 

نوشته شده توسط کوهیار در 10:23 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

اخ هنوز............

    آه یکی بود ؛ یکی نبود        یه عاشق بود که یه روز

 

             بهت می گفت دوستت داره     آخ که دوستت داره هنوز

 

                            دلم یه دیوونه شده ؛    واست بی آزاره هنوز

 

                          از دل دیوونه نترس    آخ که دوستت داره هنوز

 

                       شب که میشه به عشق تو غزل غزل صدا میشم

 

                                ترانه ی خون قصه ی تمام عاشقا میشم

 

                                گفتی با وفا بشم سهم من از وفا تویی

 

                           سهم من از خودم تویی   سهم من خدایی تویی

 

                         گفتی که دلتنگی نکن   آخه مگه میشه نازنین

 

                         حال پریشون منو    ندیدی نازنین

نوشته شده توسط کوهیار در 12:51 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

شب سرده

 

شب سردي است ، و من افسرده.

راه دوري است ، و پايي خسته.

 

تيرگي هست و چراغي مرده.

 

مي كنم ، تنها، از جاده عبور

 

دور ماندند ز من آدم ها.

 

سايه اي از سر ديوار گذشت ،

 

غمي افزود مرا بر غم ها.

 

فكر تاريكي و اين ويراني

 

بي خبر آمد تا با دل من

 

قصه ها ساز كند پنهاني.

 

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر ، سحر نزديك است:

 

هردم اين بانگ برآرم از دل :

 

واي ، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

 

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

 

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است.

 

ديگران را هم غم هست به دل،

 

غم من ، ليك، غمي غمناك است

   

 

 

   

نوشته شده توسط کوهیار در 12:48 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

یادگاری....

گفت: مي خوام برات يه يادگاري بنويسم. 

گفتم:کجا ؟ 

 گفت: رو قلبت.

 گفتم مگه مي توني ؟ 

 گفت: آره سخت   نيست ، آسونه.

 گفتم باشه. بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.  

 يه خنجر برداشت. 

 گفتم اين چيه ؟

 گفت:سيسسسسس.

   ساکت شدم.

گفتم: بنويس ديگه، چرا معطلي. 

 خنجرو برداشت و با تيزي خنجر نوشت.

 

 دوست دارم ديوونه

 

. اون رفته،  خيلي وقته، کجا ؟ نمي دونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...

  دوست دارم ديوونه

 

نوشته شده توسط کوهیار در 12:41 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی.

 پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد . در نگاهش چیزی موج می‌زد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد،  انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد  خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت  و بعد رفت داخل فروشگاه.  چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.  - آهای، آقا پسر!  پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.  چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:  - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!   - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

 

نوشته شده توسط کوهیار در 12:36 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

درخت سیب..........

یکی بود،یکی نبود،زیر گنبد کبود،غیر از خدا هیچ کس نبود،یه دنیا بود که هزار تا کره داشت، یکی از این کره ها هزار تا کشور داشت، یکی از این کشورها هزار تا شهر داشت، یکی از این شهرها هزارتا باغ داشت،   توی یکی از این باغ ها هزار تا درخت سیب بود  روی یکی از این هزار تا سیب-که اتفا قا از همه خوشرنگ تر و شیرین تر به نظر می رسید-هزار تا کرم زندگی می کردند.....

حسابش رو بکن هزار تا کرم توی یه سیب!!! مگه یه سیب چه قدر جا داره؟!هزار تا کرم که معلوم نبود چطوری توی اون سیب جا شده بودند توی همدیگه می لولیدند .اگه یکی از این کرم ها هوس می کرد از این وره سیب بره اون وره سیب باید از روی بقیه ی کرم ها رد می شد... .خلاصه اوضاعی بود که بیا و ببین!!!کرم ها مجبور بودند برای این که از گرسنگی نمیرند و هر روز حد اقل یه گاز سیب گیرشون بیاد، سر همدیگه رو کلاه بزارن.به همین خاطر بود که گول زدن بقیه،کار اصلی کرم ها محسوب می شد. هیچ کدوم از کرم های اون سیبه لبخند از روی لبشون محو نمی شد  و در واقع سعی می کردند پشت ماسک خنده،خودشون رو قایم کنند که نهصد و نود و نه کرم دیگه سر در نیارن توی وجودشون چه خبره؟؟؟

یه روز از روزهای خدا،یه کرم سیاه برگشت و جفت چشمای وق زره اش رو دوخت توی چشمای یه کرم سفید و گفت:«می دونی چه قدر دوستت دارم؟»

کرم سفیده جا خورد،خیلی خوشش اومده بود اما به خودش گفت:«نکنه یارو می خواد سرم رو کلاه بگذاره و سهم سیبم رو بخوره و بره پی کارش؟!اگه این طوری بشه من می مونم و گرسنگی و تنهایی!پس بهتره بهش رو ندم....»

کرم سفیده چشماشو چرخوند و گفت:«داری که داری!من چی کار کنم»

کرم سیاهه گفت:«یعنی برات اهمیت نداره؟»

-چه اهمیتی می تونه داشته باشه؟ کرم اگه واقعا کرم باشه، باید مواظب سهم سیبش باشه که یه وقت یکی ندزدتش!   

-وای...یعنی تو هم مثل بقیه فکر می کنی؟ برای تو هم زندگی فقط سیب خوردن و خوابیدن و وسط این همه کرم لولیدنه؟وای....

-منظورت چیه؟ مگه تو هر روز سیب نمی خوری؟

-اولا تا اون جایی که می تونم سعی می کنم نخورم،اما اگه لازم باشه و گرسنگی خیلی بهم فشار بیاره،چرا یه گاز می خورم اما هیچ وقت به خاطر یه گاز سیب سر همنوع خودم رو کلاه نمی زارم...ولی سیب خوردن همه ی زندگی من نیست...  

-نمی فهمم!توضیح بده...

کرم سیاهه آهی کشید و گفت:«ول کن بابا جان،اگه برای تو هم بگم مثل بقیه مسخره ام می کنی و بهم می خندی...ول کن بگذار برم...»

کرم سفیده دید ای بابا،کرم سیاهه راستی راستی داره میره....سعی کرد تا اون جا که می تونه صداش رو بلند کنه تا وسط اون همه هیا هو به گوش کرم سیاهه برسه....

داد کشید و گفت:«مگه نگفتی دوستم داری پس چرا داری میری؟؟»

کرم سیاه شنید،مکث کرد و بر گشت.چشم دوخت توی چشم هی کرم سفیده و گفت:«باشه برات می گم.به شرطی که قول بدی مسخره ام نکنی!!!شاید حرفام به تظرت خنده دار برسه اما لطفا جلوی چشمای من نخند....باشه؟؟»

کرم سفیده گفت:«باشه.قول میدم!»

کرم سیاهه سرفه ای کرد و دست های کرم سفیده رو توی دست هاش گرفت و شزوع کرد به حرف زدن...

«ببین عزیزم!دنیا همه اش اینی نیست که ما فکرش رو می کنیم این سیبی که ماها داریم توش زندگی می کنیم فقط یکی از هزار تا سیبی هستش که روی یکی از هزار تا درخت یکی از هزار تا باغ یکی از هزار تا شهر کشوری در اومده که یکی از هزار تا کشئر های زمینه!!تازه اون زمین هم یکی از هزار تا زمین های توی دنیاست....» 

کرم سفیده گیج و منگ گفت:«صبر کن ببینم،چی داری می گی؟خودت می فهمی چی می گی؟!»

کرم سیاهه آهی کشید و گفت:«هیچی می دونستم تو هم باور نمی کنی اما من حاضرم قسم بخورم که بیرون این سیب،نهصد و نود و نه تا سیب دیگه هم هست،روی این درخت اونقدر سیب هست که لازم نباشه ما برای یه گاز سیب سر همدیگه رو کلاه بگذاریم!»

-تو از کجا می دونی ؟

-می دونم دیگه...تو فکر کن بهم الهام شده.چیکار داری حرفم رو از کجا میارم؟تو فقط مطمئن باش که راست می گم

-قسم بخور

-به تموم سیب های روی زمین قسم می خورم!باور کن اگه ما زرنگ باشیم می تونیم بریم سراغ سیب های دیگه و هر کوم از ماها یه سیب برا خودش داشته باشه اونوقت این جنگ و دعوا ها و دروغ و دغل بازی ها تموم می شه....ولی یه چیزی بگم؟

-بگو...!چی می خوای بگی؟

-روم نمی شه آخه....؟

-بگو دیگه!تو که همه چی رو گفتی،بگو ببینم چی می خوای بگی؟

-قول میدی عصبانی نشی؟

-مگه می خوای فحشم بدی که عصبانی بشم؟

-فحش که نه...اما...

-اما چی؟بگو دیگه کشتی منو.......!!

-می خوام بگم اگه همه ی کرم ها برن و هر کدوم یه سیب برا خودشون انتخاب کنند،من میام سیبی رو انتخاب می کنم که تو انتخاب کرده باشی!  

کرم سفیده تا بنا گوش سرخ شد و سرش رو انداخت پائین...چند لحظه ای در سکوت گذشت تا این که کرم سیاهه سکوت رو شکست:«حرفام رو باور می کنی؟»

کرم سفیده گفت:«دلم می خواد باور کنم ولی....»

-ولی چی؟دیگه ولی نداره که.....چی بااعث میشه تردید کنی؟»

-آخه می دونی ،زمونه خیلی زمونه ی بدی شده.کرم عاقل اونیهکه مواظب باشه کسی سهم سیبش رو ندزده.اینو مادرم یادم داده.....

-وای خدایا چی داری میگی؟!من دارم از یه باغ سیب حرف می زنم اونوقت تو،توی ذهنت افکار پوسیده و قدیمی مادرت رو دنبال می کنی؟ببین...بیبن!خدایا چطوری بگم که حالیش کنم...؟؟ببین عزیزم من دارم از تموم شدن کینه ها و دروغ و دغل ها حرف می زنم!از یکی شدن من و تو!از همسفر شدن تا آخر دنیا....تز عشق...از مال هم بودن...

کرم سفیده سرش رو انداخت پائین....سعی کرد به ذهنش فشار بیاره تا بفهمه حق با کیه؟؟....یه دفعه گفت:«تو راه بیرون رفتن از این سیب و رسیدن به یه سیب دیگه رو بلدی؟»

کرم سیاهه جواب داد:«آره....معلومه که بلدم....کافیه پوست سیب رو بشکافیم و بریم سراغ یه سیب دیگه فکر می کنم کمی سخت باشه اما غیر ممکن نیست!»

کرم سفیده یه دفعه مصمم شد و گفت:«باشه باهات میام تا آخرش هم هستم راستش منم از این زندگی خسته شدم.باهات میام!راه بیفت....»

کرم سیاهه خندید...صورت کرم سفیده رو بوسید و گفت:«بریم عزیزم!»

کرم سفیده خواست حرکت کنه، از روی سهم اون روزش بلند شد و شروع کرد به حرکت کردن به سمت پوسته سیب که یه دفعه دید کرم سیاهه پرید و سهم اون رو برداشت و خورد و رفت که بره دنبال کار خودش...!!!

صورتش پره اشک شده بود،داد زد:«همین؟؟همه ی حرفات برا این بود؟ یعنی حرفاتم همه دروغ بود؟»

کرم سیاهه همین طور که داشت می رفت فریاد زد:«هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود اما یه چیزی رو نگفتم.....یادت باشه توی هر کدوم از اون نهصد و نود و نه تا سیب دیگه ی این درخت هم، هزار تا کرم دیگه لونه کردند.....

کرم سفیده وا رفت.....عصبانی شد....داغ کرد....سرخ شد.....کم کم از سفیدی به قرمزی رسید.......

یه کرم سفید داشت برای خودش آواز می خوند که یه دفعه یه کرم قرمز برگشت و جفت چشمای وق زده اش رو دوخت توی چشمای اون و گفت:

 «می دونی چقدر دوستت دارم؟؟»

 

جالب بود نه ؟؟

کلی درس داره هااا  

خب ما بریم

ببخشید طولانی شد

 

نوشته شده توسط کوهیار در 12:34 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

میدونم..........میدونی .........

Image hosted by TinyPic.com

می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری

Image hosted by TinyPic.com 
می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت 
 
Image hosted by TinyPic.com
می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه
Image hosted by TinyPic.com
می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها
 
Image hosted by TinyPic.com
 
می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن

Image hosted by TinyPic.com
نوشته شده توسط کوهیار در 12:9 PM |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387

اگه قرار باشه ظرف 24 ساعت دنیا به پایان برسه تموم خطهای تلفن و تالارهای گفتگو و ایمیل ها اشغال میشه...پر میشه از(:از اینکه رنجوندمت پشیمونم من رو ببخش)(تو را عاشقانه می پرستم)(مراقب خودت باش) اما بین این همه پیام یکی از همه تکون دهنده تره (همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم) پس عشق و محبت را تقدیم انکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی نباشد

 

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره بدترین درد این نیست که به اونی که دوستش داری نرسی بدترین درد این نیست که عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد اینم نیست که عاشق یکی باشی و اون ندونه

بدترین درد اینه یکی بمیره بعد از مرگش بفهمی که دوستت داشته

 

 

مناسب ترین کلمه:خداوند

زیباترین کلمه:عشق

پر احساس ترین کلمه:محبت

پر معنا ترین کلمه:نگاه

عالی ترین کلمه:دوستی

تلخ ترین کلمه:جدایی

دردناک ترین کلمه:خیانت

بد ترین کلمه:تمسخر

                        

 

                               

 

              انسان محکوم به زیستن

              گل محکوم به پرپر شدن

              شمع محکوم به گریستن

              سکوت محکوم به تنهایی

                             و

قلب با تمام صفا و صمیمیتش محکوم به شکسته شدن.

نوشته شده توسط کوهیار در 12:7 PM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

شهر ما بیرجند .......

راستش من بچه بیرجندم(خراسان جنوبی) امیدوارم که از من خوشتون بیاد این شعرو تقدیم میکنم به تمامی بیرجندیهای عزیز.                                                                                                                                                                      شهرما شَهر نِيِه دَريا يه                   

                                                                                                     

پِدَروكْ باز هَواىِ سَفَر از سِرمو زَدَه       *        چه‏هَواىِ خوشِه از اِى خَبَر از سِر مو زده

سير سر تا سر عالم اگر اَز سِر مو زده    *         ميل ديدارِ شُمايوَ بَتَر از سِر مو زده

سفر آدَم رَ چُنوْ پُخْتَه و مِيزو مُكُنَه        *         چَشِ دل رُوشه به ديدار عزيزُ مُكُنَه

تاكِه وَ ياد مُدُم كار سَفَر مَعْرِكه داش      *        در قديمَمْ سَفَرو بُرخُو حساب دِگه داش

بارُ بَنديل سَفَر هرچه كه بُد هركه كه‏داش  *     سيخ، تاسوزه چه چيزُ كه كَسِ وَرنِمِداشت

مُوتورُنْ هِندِلى وفَكَسَنى كِشتى بُ        *        ازسفر هركه سلامت مِرَسِى مَشْتِى بُ

سَفَرُنْ اودَمُ وياد همه جا اِيْنجَه به خير   *       اوهزار پيشه و او دار و دوا اِينجَه به خير

مشهد و مكه واوكربُبلا اِينجه به خير      *       ياد چَاوُوشى و اوشورو نوا اِينْجَه به خير

هركه دارد هَوَس كربُبلا بسم‏الله              *        هركه دارد سر همراهى ما بسم‏الله

همه جا روز و شو وَياد توآيم پدروك       *      نُون و اَو هم مو مُگُم بى‏تو نِمايُمْ پدروك

هُنشينم خودَمُ حرف پَسنديده زَنِم          *      حَرفِكان خُبْ پسنديده زَنِم

      فرهنگ عمومی

واژه زیبای زبان  بیرجندی معنی واژه بیرجندی به فارسی

اَتشونی              شب نشینی

اَجید(حَجید)      سرحال ، شاداب

اَخُوگَرْدْ              عجله کن

اَریک                 لثه

اِسْپِلُونَکْ           سوت زدن

اِسْکَلْ                سوخته شده، زغال

اُسول                رقصیدن

اِشْتُوْ                 عجله

اَفتُو                   آفتاب

اِلَبَتْ                  اختیار

اَلَخُ بَلَخُ              بلاتکلیف

اَلِده                   درگیر کردن

اَلو                     حرف ندای تعجب

اَلوبُخَرا               آلو سیاه خشک شده

اِنْدِر                   ناتنی

اِنْگِزْ                  تلنگر، حرکت

اِنْگَمُنُو               تمام بدن

اوسوشو             برو کنار

اووَرْ                   آن طرف           اینم چنتا عکس از جاهای دیدنی بیرجند شهر فرریخدگان ودانشمندان                         

اامیدوارم که خوشتون بیاد دله دیگه نمیشه کاریش کرد

نوشته شده توسط کوهیار در 0:48 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

فقط خدا خدا خدا..........

خدایا.................

خدایابه ذات خداوندیت                           به اوصاف بی مثل ومانندیت

به لبیک حجاج بیت الحرام                      به مدفون یثرب علیه السلام

به طاعات پیران اراسته                          به صدق جوانان نو خاسته

به پاکان کز الایشم دور دار                       وگر زلتی رفت معذور دار

                                                                                           (سعدی)

امیدوارم که خوشتان بیاید

لطفا نظر فراموش نشه

نوشته شده توسط کوهیار در 0:9 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

تنهایی


´´´´´´´´´´´´´¶´¶¶´¶¶
´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
´´´´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´´´´¶¶´´´´´´´´...´´´´´´´´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´´´´¶´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´´´´´´¶
´¶´´´´´´´´´´´´¶¶´¶´´´´´´´´´´´¶´´´¶
´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶´´´´¶
´¶´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶´´¶´´´´¶
´´¶´´´´´´´´¶¶¶¶¶´¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶
´´¶¶´´´´´´´¶´´´´´¶´´´´¶¶¶¶¶¶´´´¶¶
´´´¶¶´´´´´´¶´´´´¶´´´´¶¶¶¶´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶´´´¶´´´´´¶´´´´´´´¶
´´´´¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´´¶´´¶¶
´´´´¶¶´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶´´¶
´´´´´¶¶¶´´´´´´´¶¶¶¶¶´´´´´´¶
´´´´´´´´¶¶¶´´´´´¶¶´´´´´´´¶¶
´´´´´´´´´´´´¶¶´´´´´¶¶¶¶¶¶´
´´´´´´´´´´¶¶´´´´´´¶¶´¶
´´´´´´´¶¶¶¶´´´´´´´´¶´¶¶
´´´´´´´´´¶´´¶¶´´´´´¶´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶´¶´´´´´´´¶´´¶´
´´¶¶´´´¶¶¶¶´¶´´´´´´¶´´´¶¶¶¶¶¶¶
´´¶¶´´´´´´¶¶¶¶´´´´´¶´¶¶´´´´´¶¶
´´¶´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´´´´´´¶
´´´¶¶´´´´´´´´´¶´´´¶´´´´´´´´´´¶
´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

زمان..
همون مفهومی که دنیای من توش گم شده
دنیای من , دنیای کوچیک من
دنیایی که از وجود تو رنگ می گیره

می خوام جلوی حرکت ابر ها رو بگیرم
جلوی همه چیز می ابستم
جلوی هر چی که بخواد لحظه های با تو بودن رو ازمن بگیره ،
محکم می ایستم

این خواسته رو از من نگیر
خواسته حقیر و کودکانه ام را ،
تو زیباترین عروسک دنیای کودکی ام هستی
همیشه زیباترینم بمون .
نوشته شده توسط کوهیار در 0:4 AM |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نهم خرداد 1387

دوستت دارم

سلام به همه ی دوستان نازنینم

همیشه زندگی اون طوری که آدم می خواد پیش نمی ره.

من دارم میمیرم ولی

دوست دارم بی ان که بدانی همیشه به یادت هستم بی ان که به یادم باشی همیشه همرات هستم بی آن که حضورم را حس کنی دوستت دارم.

عده ی زیادی هستند که منتظر خوشبختی هستند اما غافل از این که قانون طبیعت بر عکس اینه. این خوشبختی هست که منتظر ماست .زیرا ما خالق او هستیم

نوشته شده توسط کوهیار در 0:2 AM |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

ان شاالله شعار نیست.

یادمه یه بار باخودم عهد کردم توی همه کارام فقط مقصدم خشنودی خدا باشه از این رو یه برگه برداشتم واین هارو روش نوشتم(این نوشته رو قبلا توی یکی از پست های قبلیم هم اورده بودم )

وقتی نگاه  تو طوری باشه که جز خدا هیچکیس رو وکیل و شاهد کارات نگیری هیچ شکستی تو رو ناراحت نمیکنه همون چیزی که ما آدم ها بهش میگیم شکست ولی واقعا شکست نیست اصلا شکست معنی نداره نتایج کارهایی که ما انجام میدیم دو تا بیشتر نیست یا پیروز می شیم یا پیروز نمیشیم (ظاهری) چه بسا اون چیزی که بهش شکست میگیم توش کلی پیروزی نهان هست هر چی برامون اتفاق می افته حکمتی توش هست که خدا برامون خوب میخواسته !

پس سعی می کنم از امروز طوری به زندگی نگاه کنم که فقط خدا رو شاهد کارام بگیرم نه مردم و نگاهشون رو!

اگه این دید رو بقیه ندارند مهم نیست تازه باید خوشحال شد که خدا که این نگاه قشنگ روبه همه بنده هاش نمیده و الان اون نگاه رونصیب تو کرده پس از دستش نده و ازش نهایت استفاده رو ببر!

 

خدا رو میشه توی همه ی لحظه ها حس کردفقط کافیه بخوای......

یا علی

نوشته شده توسط کوهیار در 11:50 PM |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم خرداد 1387

خدایا از تو سپاسگذارم.

خدایا از تو سپاسگزارم

--------------------------------- 

خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .

 

خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .

خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده          بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.

خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .

خدایا با اینکه گناه کرده ام،  ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس     شده ام با ز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .

براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟

این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟

نوشته شده توسط کوهیار در 11:37 AM |  لینک ثابت   •